اگه گفتی دوستت دارم فقط بازی لبهات بود وگرنه رنگ خود خواهی نشسته توی چشمانت...
هرچی عشقه توی دنیا، من میخواستم مال ما شه...
اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه...
فکر میکردم با یه بوسه با تو همخونه میمونم، نمیدونستم نمیشه آخه بی تو نمیتونم...
گله میکنم من از تو، از تو که این همه بی رحمی!
هزار بار مُردم از عشقت، تو که هیچ وقت نمیفهمی
درسته با منی اما به این بودن نیاسایم...
درسته با منی اما به این بودن نیاسایم...
مجتبی
علت قبول نشدن در كنكور

اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري ندارد چرا كه سال 365 روز است درحالي كه:
1) در سال 52 تا جمعه داريم و مي دانيد كه جمعه ها فقط براي استراحت است ، به اين ترتيب 313 روز باقي مي ماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است كه به دليل گرما ي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است.بنابراين 263 روز.
3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعاً 122 روز مي شود.بنابراين 141 روز باقي مي ماند.
4) اما سلامتي جسم و روح روزانه 1 ساعت تفريح را مي طلبد كه جمعاً 15 روز مي شود. پس 126 روز باقي مي ماند.
5) طبيعتاً 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در كل 30 روز مي شود. پس 96 روز باقي مي ماند.
6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني لازم است . چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.اين خود 15 روز.مي ماند 81 روز.
7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص مي دهند.پس 46 روز باقي مي ماند.
8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30 روز در سال هستند.پس 16 روز باقي مي ماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازي مي گذرانيد.پس 6 روز باقي مي ماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بيماري طي مي شود و 3 روز باقي مي ماند.
11) سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز را دربرمي گيرند.پس 1 روز باقي مي ماند.
12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.چگونه مي توان در آن روز درس خواند؟!!
آيا واقعا همينطور نيست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگاه من از صبح تا شب به کوچه هاست دلم می پرسه از کوچه که رد پای عشق کجاست ؟ چشمام دیگه خسته شدن از لحظه های انتظار تو کوچه فریاد میزنن میگن خدا عشقو بیار شبا می شینیم من و دل کنار در منتظرت کی میشه از راه برسی تا که بیام ببینمت؟ روزا من و کبوترا رو پشت بوم منتظریم برای برگشتن تو ثانیه هارو می شماریم غروب من و اشک چشام به یاد تو دریا میشیم تا موقعه ای که تو بیای تو رویامون تنها میشیم برگ درخت عشقمون زیر پاهام اشک می ریزه تو گوشم فریاد می زنه بهار اومد عشق اومده؟ کاشکی می شد بگم بهش عشقی که رفته از پیشم می بینمش یه بار دیگه حتی اگه مرده باشم موفق باشید جواد.......
چرا

دیروز وقتی آهنگ رفتن کردی
من پشت پنجره به امید اینکه روزی بر می گردی
با چشمانم تو را بدرقه کردم ولی چرا این چنین کردی
چرا رفتی و یادی از من نکردی چرا نگفتی که چشم به راه
توأم چرا نگفتی کسی به انتظارم نشسته.
چرا. چرا . چرا
با تشکر جواد
قلمم نمی نویسد
سردش شده شاید
دگر نه وازه ها گرمش نمیکنند نه دستهای ناشناس
دفترم کمی آن سوتر است
بر رویش غباری نشسته
چقدر غمگین به نظر می آید
دلتنگ قلمم است شاید
ومنتظر دستهای ناشناسی که غبار پس زند
من کمی آن طرف ترم
با غم خلوت کرده ام
به تو می اندیشم
غم دست نوازش بر سرم میکشد
قاب عکست هم همینجاست در قلبم
هنوز پا برجاست
بغض گلویم را می فشارد
میخواهم بگریم
ولی اشک هم سرزمین چشمهایم را ترک گفته
اشک هم دگر هوای تو نمیکند
یا شاید مشکل از دل من است
شاید دل من آنقدر که مینویسد عاشق نیست
این فکر غمگین ترم میکند
در بالا دستم پنجره ای باز است به سمت آسمان
چقدر آسمان را دور می بینم
دلم در خود توان پر کشیدن نمیبیند
و فقط نگاه میکنم
فقط نگاه میکنم
به سمتم می آید
نگاهم در آغوش می کشد
آسمان را در خود احساس میکنم
و آرامشی وصف نشدنی وجودم را میگیرد
بغضم میشکند
چشم هایم میگریند
دلم آرام میگیرد
دفترم باز می شود
و قلمم می نویسد که آسمان چقدر مهربانی
ببخشید که دیر دیر آپ می کنم آخه فصل امتحانات داره کمکم شروع می شه
قربون همتون مجتبی
ترسم که این بهانه تراشی ها ازچشم های توبزند بیرون
سرگرمی دوباره ی من باشی با صورتی کشیده وگندم گون
یا هم به قول آنکه تو را نشناخت، آواره ای میان خودت هرشب
هرشب که قول می دهی وهربار، با گونه های سرخ دلی مجنون
می پرسد از من این قلم پیله، یعنی چه اینکه خاطره می سوزد؟
می گویم ای قلم که نمی دانم در دل همیشه خاطره ای مدفون
معلوم می شود که چه خودخواهم وقتی به دستهای تو می گویم،
صبح قشنگی است ولی قبلش باید که از خودم بزنم بیرون
*
حالا پیاده رو به تو مدیون است زیرا تو سهم خاطره ها بودی
وقتی دوباره آمدی و گفتی : باران نگو ! قشنگ بگو باروون!
خط می زنم تمام خودم را بعد، آرام می شوم / به تو مدیونم
ممنون که سهم خاطره ها بودید ، از لطف و مهربانیتان ممنون ! 
قربان شما
رئوف و مجتبی
سلام وبخوناي عزيز:
من امين مدير قبلي وبلاگ هستم.اما اين وب رو بستم و ....
الان دوستانم مي خوان دوباره اين وب رو راه اندازي كنند. با جواد كه قبلا آشنا بودين الان اومدم دوتا از دوستاي ديگم رو معرفي كنم
رئوف:دوست خوبم رئوف كه اهل ارسنجان فارسه و رشته ي كامپيوتر مي خونه يه بچه شاد و شنگول و....در اين 2 سالي كه با هم آشنا شديم خيلي با هم بوديم و يكي از دوستاي خوبم توي خوابگاهه.بچهء بدي نيست در كل قابل تحمله.اهل هيچ برنامه اي نيست و وابستگي خاصي به گروههاي سياسي نداره.به ورزش علاقه داره خصوصن فوتبال.هواداره پرسپوليسه .ديگه اينكه با هم خيلي شوخي داريم و....(خودتون با هاش آشنا ميشين).
مجتبي:مجتبي هم از دوستاي خوبمه كه اين ترم با هم توي يك اتاقيم.بچهء فوق العاده با حاليه.از بوانات فارسه وخيلي از بوانات تعريف ميكنه يه جورايي هواداره پرسپوليسه ولي چندان علاقه اي به فوتبال نداره.درس خون و سر به زير و مثل رئوف نيست كه پا توي كفش كسي بكنه.آهان يادم رفت بگم بچه ئ زرنگيه و خيلي كار ميكنه خصوصن توي اتاق هميشه با هم ظرف مي شوريم و در كل با هم مچيم.
جواد:اين جواد از اقليد و هم محليمه.خيلي با هم پايه ايم.توي دوران تحصيل هميشه با هم بوديم بجز پيش دانشگاهي(اون تجربي بود من رياضي).با هم خيلي كارا مي كرديم خصوصن كل كل كردناي دوران ابتدايي با هم كلاسياي ديگه.اونم پيروزيه و به فوتبال بي علاقه(همه رفيقاي من پرسپوليسي).بچه ئ كاري و حرف گوش كنيه.ديگه اينكه...بي خيال خودتون باهاش بيشتر آشنا مي شين.
خوب من اين پست رو گذاشتم
تا اينكه بيشتر با دوستام آشنا شين و ديگه با خيالي راحت اين وب رو ترك كنم.
من با اجازه ي جواد تنظيمات رو يه خورده دست كاري كردم و نويسنده:كاكتوس نويسان رو گذاشتم.
مدير جديد هم نداره اين وب و هر 3تاشون برا خودشون آقا و سرور.
فقط يه نصيحت پير مردانه:با شما 3تايي ها هستم با هم خوب باشين (و برين حالا چند تا چوب بيارين)چوبها:تق
ديدين شكست (چند چوبه ديگه و در كنار هم)فشار:...ديدين نشكست.اگه شما هم مثل اين چوبها
با هم باشين و در كنا هم كسي نمي تونه بهتون آسيب برسونه.
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غزق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته


من جواد مدیر جدید وبلاگ گل عاشقی کاکتوس
و از امروز من به جای امین در خدمتدون هستم
امیدوارم که بتونم مثل امین مطلبای قشنگی بنویسم
و از شما خواهش میکنم با نظرای قشنگتون کمکم کنید
منتظرتون هستم
یا علی
همونطور که از پست قبلی معلومه من دیگه رفتم و بر نمی گردم
یکی از دوستای خوبم می خواد که مدیریت این وبلاگ رو در دست بگیره و اونو ادامه بده
راستش من بی اجازه هیچ کاری نمی کنم. اجازمو گرفتم خواستم نظر شما رو هم بدونم
می خوام ببینم که برای ادامه ی وبلاگ ُبرای اینکه وبلاگ ادامه داشته باشه موافقین که نویسنده عوض بشه؟
خوب اگه موافق باشین قول می دم خودمم در نوشتن وبلاگ بهش کمک کنم.
خوب دیگه بسته.
خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
ممنونم که اینقدر بهم لطف دارین.
منتظرتون هستم.
یا علی
خداحافظ همین حالا
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک
روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح تمام شد
به سرتپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا در می آید
آدم اینجا تنهاست
ودر این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست
به سراغ من اگر می آیی نرم وآهسته بیایید
مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
خوب بچه ها می خوام وبلاگو تعطیل کنم دیگه بچه بازی بسه
مرسی از اینکه تو این مدت به وبلاگم سر زدید از همتون ممنونم
به خصوص دوستان عزیزم:که اسمشونو نمیگم
منم آرزو دارم همیشه سلامت باشین
به امید دیدار
غرورش هيچوقت از يادم نميره .
رنگ چشاش آبي بود .
رنگ آسموني که ظهر تابستون داره . داغ داغ...
وقتي موهاي طلاييشو شونه مي کرد دوست داشتم دستامو زير موهاش بگيرم
مبادا که يه تار مو از سرش کم بشه . دوستش داشتم .
لباش هميشه سرخ بود . مثل گل سرخ حياط . مثل يه غنچه ...
وقتي مي خنديد و دندوناي سفيدش بيرون مي زد
اونقدرمعصوم و دوست داشتني مي شد که اشک توي چشمام جمع ميشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم . ديوونم کرده بود . اونم ديوونه بود .
مثل بچه ها هر کاري مي خواست مي کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم . مي دونست وقتي نگام مي کنه دستام مي لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز مي شد .
بعد مي خنديد . مي خنديد و...
منم اشک تو چشام جمع ميشد .
صداي خنده اش آهنگ خاصي داشت .
قدش يه کم از من کوتاه تر بود . وقتي مي خواست بوسش کنم چشماشو ميبست
سرشو بالا مي گرفت لباشو غنچه مي کرد دستاشو پشت سرش مي گرفت و
منتظر مي موند .
من نگاش مي کردم .
اونقدر نگاش مي کردم تا چشاشو باز مي کرد .
تا مي خواست لباشو باز کنه و حرفي بزنه لبامو مي ذاشتم روي لبش .
داغ بود . وقتي مي گم داغ بود يعني خيلي داغ بود .
مي سوختم . همه تنم مي سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگيرم . من دلم نميومد . اون لبامو گاز مي گرفت .
چشاش مثل يه چشمه زلال بود و صاف و ساده ...
وقتي در گوشش آروم زمزمه مي کردم :
دوستت دارم
نخودي مي خنديد و گوشمو ليس مي زد . شبا سرشو مي ذاشت رو سينمو صداي قلبمو گوش مي داد .
من هم موهاشو نوازش ميکردم . عطر موهاش هيچوقت از يادم نميره .
شباي زمستون آغوشش از هر جايي گرم تر بود . دوست داشت
وقتي بغلش مي کردم فشارش بدم لباشو مي ذاشت روي بازوم و مي مکيد
جاش که قرمز مي شد مي گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد اينجا رو بوس کن .
منم روزي صد بار بازومو بوس مي کردم . تا يک هفته جاش مي موند .
معاشقه من و اون هميشه طولاني بود . تموم زندگيمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گي داشت . هميشه بعد از اينکه کلي برام ميرقصيد و خسته مي شد ?
ميومد و روي پام مي شست . سينه هاش آروم بالا و پايين مي رفت .
دستمو مي گرفت و مي ذاشت روي قلبش مي گفت :
ميدوني قلبم چي مي گه ؟ مي گفتم : نه
مي گفت : ميگه لاو لاو لاو لاو ...
بعد مي خنديد . مي خنديد ....
منم اشک تو چشام جمع مي شد . اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختري حسرتشو بخوره .
وقتي لخت جلوم واميستاد و صداي قلبمو مي شنيدم . با شيطنت نگام مي کرد .
پستي وبلندي هاي بدنش بي نظير بود . مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزديکش مي شدم از دستم فرار مي کرد . مثل بچه ها قايم می شد جيغ مي زد مي پريد مي خنديد ...
وقتي مي گرفتمش گازم مي گرفت .
بعد يهو آروم مي شد .
به چشام نگاه مي کرد . اصلا حالي به حاليم مي کرد .
ديوونه ديوونه ...
چشاشو مي بست و لباشو مياورد جلو . لباش هميشه شيرين بود . مثل عسل ...
بيشتر شبا تا صبح بيدار بودم . نمي خواستم اين فرصت ها رو از دست بدم .
مي خواستم فقط نگاش کنم . هيچ چيزبرام مهم نبود . فقط اون ...
من مي دونستم (( بهار )) سرطان داره . خودش نمي دونست . نمي خواستم شاديشو ازش بگيرم .
تا اينکه بلاخره بعد از يکسال سرطان علايم خودشو نشون داد .
بهار من پژمرد . هيچکس حال منو نمي فهميد .
دو هفته کنارش بودم و اشک مي ريختم . يه روز صبح از خواب بيدار شد دستموگرفت آروم برد
روي قلبش گفت : مي دوني قلبم چي مي گه؟
بعد چشاشو بست. تنش سرد بود .
دستمو روي سينه اش فشار دادم .
هيچ تپشي نبود .
داد زدم :
خدا ...
بهارمرده بود .
من هيچي نفهميدم . ولو شدم رو زمين . هيچي نفهميدم . هيچکس نمي فهمه
من چي ميگم .
هنوز صداي خنده هاش تو گوشم مي پيچه هنوزم
اشک توي چشام جمع مي شه
هنوزم ديوونه اونم....
اینم یه داستان تلخ . نمی دونم فرستنده ی این داستان منظورش از این داستان چیه؟
من که اصلن دوست ندارم به این موضوع فکر کنم که....
اما خوندن این داستان یه تلنگریه برا هممنون نکنه که قدر کسی که کنارشیمو ندونیم
شاید شاید برای ما هم این داستان تکرار شه...(نه خدا. به بزرگیت قسم نه)...
هر چی فکر کردم نتونستم یه عنوان براش پیدا کنم پس بدون شرح !!!
دکتر علي شريعتي
اين متن زيباي دکتر شريعتي حلال وجودتان . خيلي آرزوي جالبيه از خاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و
بازيگوش .خوب براي ادامه مطلب امروز من يه کار باحال کردم که بي صبرانه منتظر نظرات شما در مورد اين پست هستم. يه بيوگرافي از نويسنده وبلاگ...خوب بخونيد ولي شاهکار نيستا (اين متن به قلم خودمه منم که دست به قلمم خوب نيست).زياد توضيح نمي دم خودتن بخونيد
**
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.
از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
همیشه عشق بورزید بدون توقع مطمئنم بالاخره جواب محبتتون رو میگیرید.
الهام
یا علی
|
فرا رسیدن سالروز ولادت حضرت علی (ع) را به رهروان راهش ، تبریک می گویم... مردی که ناله های شبانه اش ، چاههای خشک و بی آب را به غرش وا می داشت... و ایمانش ، خورشیدی را برای همه به تابش وا می داشت تا راه صحیح ، تشخیص داده شود...
|
و روز پدر ...
من از همینجا دست پدرم رو می بوسم
امیدوارم که زیاد اذیتش نکرده باشم ...
به همه ی پدرا ، پدر بزرگا ، پدر خانمها ، پدر شوهرا و
اونایی که هنوز پدر نشدن تبریک میگم
امیدوارم هر روزتون عید باشه و همیشه سایتون بالای سر فرزندان و اهل خانه باشه
شاید بعضی از بچه ها نتونن بگن ولی من از طرف همشون میگم:
دوست دارم پدر عزیز
و آن گاه خود را کلمه اي مي يابي که معنايت منم
و مرا صدفي که مرواريدم تويي
و خود را اندامي که روحت منم
و مرا سينه اي که دلم تويي
و خود را معبدي که راهبش منم
و مرا قلبي که عشقش تويي
و خود را شبي که مهتابش منم
و مرا قندي که شيريني اش تويي
و خود را طفلي که پدرش منم
و مرا شمعي که پروانه اش تويي
و خود را انتظاري که موعدش منم
و مرا التهابي که آغوشش تويي
و خود را هراسي که پناهش منم
و مرا تنهايي که انيسش تويي
و ناگهان
سرت را تکان مي دهي و مي گويي:
نه، هيچ كدام.
هيچ كدام اينها نيست، چيز ديگري است.
يك حادثه ديگري و خلقت ديگري
و داستان ديگري است
و خدا آن را تازه آفريده است
پ.ن: هميشه اعتقاد داشتم كه هر گناهي كه مي كنم اگر استمرار داشته باشد بالاخره يك روز فاش شده و آبروي مرا مي برد هميشه فكر مي كردم دليل اين امر اين است كه خدا بالاخره صبرش تمام مي شود و آبروي طرف را مي برد اما الان كه فكر مي كنم مي بينم شايد هم دليلش اين است كه آنقدر انجام آن گناه برايمان عادت مي شود كه ديگر ملاحظه كاري ها و پنهان كاريهايي كه اوايل داشتيم را به كنار مي گذاريم و همين آشكارمان مي كند.
امروز دوباره می خواییم از دوستان گلی که به ما سرزدن و نظر دادن تشکر کنیم .و یه جوابیه کوچیک هم داشته باشیم.
البته این کارها فقط به خاطر اینکه از شما تشکر کنیم ودر کل ما بر این باوریم که:کسی که از خلق خدا تشکر نکند از خدا نیز تشکر نمی کند.
و یه دلیل دیگم دارهو اونم اینه که: ما می خواییم با اینکار رابطه ی دوستانه تری با شما داشته باشیم.
مثل دفعه قبل:
فقط من از نویسنده ی هزارو یک شب اینجا اسم نمی برم چون ایشون خودشون مدیر وبلاگن
1_ بانوی بی کسی(نیلوفر خانم).............http://www.banoyebikasi.blogfa.com
سلام تبریک به خاطر قالب جدیدت خیلی زیبا شده
ولی خیلی بی معرفتی دستت درد نکنه دیگه حالا ما رو از پیوند هات می ندازی دور ( شایدم من چشم بصیرتم رو از دست دادم )
به هر حال ممنون می شم اون ورا بیای
در پناه حق
***************
نیلوفر خانم ما شما رو پیوند کردیم ولی به علت اینکه پیوندامون خیلی زیاد بود لینک شما رو نشون نمی داد(اینم به خاطر محدود بودنه) ولی با حذف وبلاگ آپ نشده در 5ماهه ی اخیر تونستیم مشکل رو حل کنیم.
از این بابت خیلی خوشحالم. و ممنون که به ما گوشزد کردین.
2_فروغ.........http://www.foroogheeshgh.blogfa.com
_________@@@@@@@@
________@@@________@@_____@@@@@@@
________@@___________@@__@@@______@@
________@@____________@@@__________@@
__________@@________________________@@
____@@@@@@______@@@@@___________@@
__@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@
__@@____________@@@@@@@@@_______@@
_@@____________@@@@@@@@@@_____@@
_@@____________@@@@@@@@@___@@@
_@@@___________@@@@@@@______@@
__@@@@__________@@@@@________@@
____@@@@@@_______________________@@
_________@@_________________________@@
________@@___________@@___________@@
________@@@________@@@@@@@@@@@
_________@@@_____@@@_@@@@@@@
__________@@@@@@@
___________@@@@@_@
____________________@
____________________@
_____________________@
______________________@
______________________@____@@@
______________@@@@__@__@_____@
_____________@_______@@@___@@
________________@@@____@__@@
_______________________@
______________________@
_____________________@
سلام دوست خوبم .به من سر بزن..............
و..(چند روز بعد).....
ممنونم که بهم سر زدی
من شما رو لینک کردم
***************
ممنونم فروغ خانم. ما هم شما رو لینک می کنیم.فقط دوتا گله دارم>چرا زود زود وبتو آپ نمی کنی>>و اینکه چرا نمیشه رو وبت کلیک کرد.
در کل ممنون از اینکه به ما سر می زنی
6_سکوت..........................http://getsbi2013.blogfa.com
خدا هم با وجود تمام فرشتگان تنها بود
پس انسان را خلق کرد تا از این تنهایی رها شود
پس تو باید تنهاییهای اورا طوری پر کنی
که لیاقتش را دارد
*************
سکوت جان خیلی جالب بود. ممنون که بهم سر زدی و اینکه دوبره هم بیا. خوشحال می شم.
منم امیدوارم همه ما با خدا باشیم اونطور که لیاقتشو داره
یه پیام کوچیک هم از محمد:هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
ب)مجتبی>> هم دانشگاهی خوبم از بچه های بوانات فارس و نویسندهی وب دربدری:http://www.66mojtaba.blogfa.com
ج)نسترن خانم >> یکی از دختران ایران زمین و نویسنده ی حرف اول:http://www.harfogitar.blogfa.com
ودر آخرهم از هومن جان ،عاطفه خانم ، خانمی و... تشکر میکنم
قبلا گفتم که کاکتوس ماهم گل میدهدو عاشق می شود
چون دوست ندارم ریتم وبلاگ در صفحه ی اصلی بهم بخوره
عکس هارو در ادامه مطلب مشا هده کنید در ضمن چون دوست نداشتم
مطلب امروز من کم اهمیت باشه یه کمی از گیاه کاکتوس گفتم که می تونید بخونید .

امروز یه سایتی بودم در این مورد و مرد متولد بهمن::
http://www.iransun.ir/Tale-Fall/Tale-Ezdvaj/mard-11.htm
خودمو عرض میکنم
خوندمش و به نظر من حدود ۸۰ درصد حر فاش درست بود برام جالبه نظر شما رو هم بدونم و اگه شما هم متولد بهمن باشین که چه بهتر
توی صفحه ی اصلی طالع خودمو نمی ذارم شاید زیاد جالب نباشه ولی برای دل خودم می ذارمسش ادامه مطلب
دوستان عزیزی که می خوان بخونن لطف یک کلیک رو بکشن
آدرس اون سایت:http://www.iransun.ir/Tale-Fall/Tale-Ezdvaj
خوشحال می شم نظر بدین با تشکر :امین
حتی دیگر نگذارند فردا بر گردم
وباز آوای محزون تنهایی سنگین و رنج آلود
روح تنهایم را در زیر رواق بلند و زیبای صومعه ام زمزمه کنم
آری
حتی اگر فردا دیگر نگذاشتند که بر گردم
حتی اگر دیگر نتوانستم آواز بخوانم
طنین آوای من که از درون صومعه بر می خاست
همواره در این کوهستان خواهد پیچید.
دکتر علی شریعتی
دفتر های سبز/57
کيستي؟ روياي شيرين مني
کيستي؟ معشوق ديرين مني
اين تويي آنکس که بندي بسته ام
از نگاه او به قلب خسته ام
آنکه رنجوريم رنجوريش بود
آنکه خاموشيم مهجوريش بود
آنکه مي خواند از نگاهم راز دل
از لب خاموش من آواز دل
آنکه جان من به جانش بسته بود
غير من از عالمي بگسسته بود
اين تويي،آنکس که شبهاي دراز
با دل پر مهر من مي گفت راز
آنکه بي من ،غير من فکري نداشت
آنکه غير نام من ذکري نداشت
هستي من بود و مستي بخش من
روح و جان ما يکي بود و دو تن
پود جانش بافته بود با تار من
مايه ي اميد او ديدار من
گر لب من لحظه اي خاموش بود
سينه ي پر مهر او در جوش بود
در شب او نور پاک ماه من
آتش دل از شرار آه من
آنکه سر تا پا محبت بود و بس
يا زمن غافل نمي شد يک نفس
کيستي؟ درياي گوهر زاي من
کيستي؟ در عاشقي رسواي من
نازنينم از دوروئي ننگ داشت
کي درون قلبي سنگ داشت
هر کس شد شبيه يار من
او شناسد اين دل بيمار من
اي خدايا يا بازده او را به من
يا ز جا بنياد اميدم بکن
ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نميبينمت
سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام
من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده ام؟
من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها پر کرده ام که شايد ....
ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است
و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند
و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم
نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه
پس اينبار برايت مي نويسم که
گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند
اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند
ميخوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند
هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد
و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است
به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که
دلتنگت شده ام به همين سادگي
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تــــــو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجــودم
شدم ان عــــــــاشق ديــــــوانه که بـــــــودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تــــو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد ,عطر صد خاطره پيچيد
يادم ايد که شبي باهم از ان کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در ان خلـــوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بـر لــــب ان جوي نشستيــــــــم
خوشه ي ماه فرو ريخته در اب
شاخه ها دست بر اورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به اوازشباهنگ
يادم ايد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن
لحظه اي بر اين اب نظر کن
اب ايينه ي چشم گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش که فردا دلت با دگران است
تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن
با تو گفتم : حذر از عشق ندانم , سفر از پيش تو هرگز نتوانم , نتوانم
روز اول که دلم به تمناي تو پر زد
چون کبوتر لب بام تـــــو نشستم
تو به من سنگ زدي , من نرميدم , نگسستم
باز گفتي که تو صيادي و من اهوي دشتم
تا به دام افتم , همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم , سفر از پيش تو هرگز نتوانم , نتوانم
اشکي از شاخه فرو ريخت , مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت
اب بر عشق تو خنديد , ماه بر عشق تو تابيد
يادم ايد که شبي باز از ان کوچه گذشتي
نگيري ديگر از اين عاشق ازرده خبر هم
نکني دگر از ان کوچه گذر هم
*** بي تو اما به چه حالي من از ان کوچه گذشتم ***
از وبلاگ هزارو یک شب
البته این فال دیشب من بود شاید برای شما هم جالب باشه(اگه بود نظر یادت نره)
صبا اگر گذري افتدت بکشور دوست
بيار نفحه ي از گيسوي معنبر دوست
بجان او که بشکرانه جان بر افشانم
اگر بسوي من اري پيامي از بر دوست
وگر چنانکه در ان حضرتت نباشد بار
براي ديده بياور غباري از در دوست
من گدا و تمناي وصل او هيهات
مگر بخواب ببينم خيال منظر دوست
دل صنوبريم همچو بيد لرزانست
ز حسرت قدوبالاي چون صنوبردوست
اگر چه دوست به چيزي نمي خرد مارا
بعالمي نفروشيم موئي از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش ازاد
چو هست حافظ مسکين غلام و چاکر دوست
مرحبا اي پيک مشتاقان بده پيغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فداي دوست
دوستت دارم باور کن
و در اخر:
ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق
ترک کام خود گرفتم تا برايد کام دوست
(حافظ جون)
در آخر این پست از دوست خوبم.... که منو توی این وب یاری می کنه تشکر کنم و بگم خیلی باحالی
اين بار با دفعات ديگر فرق داشت
اين بار اون سكوت هميشگي را شكستي
و گفتي كه اومدي مرا ببيني !
آخه هميشه وقتي تو را در خواب مي ديدم ، مي گفتم:
براي چه آمدي !
هيچي نمي گفتي
و تمام مدت بين ما سكوت بود
تا اينكه عقب عقب مي رفتي و از من دور مي شدي
ولي ديشب گفتي كه آمدي مرا ببيني ! خوشحالم ...
خوشحالم براي اينكه يك بار هم كه شده سكوت بين ما شكست .
چقدر قشنگه که آدم یکی رو داشته باشه که به خاطرش زندگی کنه
چقدر قشنگه بدونی که اونم فقط به تو فکر میکنه
چقدر قشنگه تا میخوای حرف بزنی اسم اون رو لبات بشینه
چقدر قشنگه بدون اینکه التماس توچشمات باشه هر روز بهت بگه :
دوستت دارم
چقدر اندوه باره اگه بدونی اونی که میخوای یکی دیگه رو دوست داره
چقدر بده که بهت بگه : بدون من زندگی کن
چقدر بده که آروم آروم اشکاتو ببینه و بی تفاوت بگذره
چقدر بده که.....
چقدر باید دلت شکسته باشه که بخوای دست به خودکشی بزنی
چقدر باید با احساست بازی شده باشه که مرگ بشه آرزوت
چقدر باید درداتو تو خودت ریخته باشی که بشه یه کوه درد
اونوقته که به انتهای خودت فکر میکنی
من ... من به اون نقطه رسیدم
مرسی از جواد که همیشه با کامنتاش شرمندم میکنه
تا خدا وانسوي صحراي خدا رفتم
من نمي گويم ملايك بال در بالم شنا كردند
من نمي گويم كه باران طلا آمد
ليك اي عطر سبز سايه پرورده
اي پري كه باد مي بردت
از چمنزار حرير پر گل پرده
تا حريم سايه هاي سبز
تا بهار سبزه هاي عطر
تا دياري كه غريبيهاش مي آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پاي تو كه مي بردي مرا با خويش
همچنان كز خويش و بي خويشي
در ركاب تو كه مي رفتي
هم عنان با نور
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حيراني
سوي اقصامرزهاي دور
تو قصيل اسب بي آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
تو گراميتر تعلق ، زمردين زنجير زهر مهربان من
پا به پاي تو
تا تجرد تا رها رفتم
غرفه هاي خاطرم پر چشمك نور و نوازشها
موجساران زير پايم رامتر پل بود
شكرها بود و شكايتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگيني بودن
و سبكبالي بخشودن
تا ترازويي كه يك سال بود در آفاق عدل او
عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
كه به سوي بي چرا رفتم
شكر پر اشكم نثارت باد
خانه ات آباد اي ويراني سبز عزيز من
اي زبرجد گون نگين ، خاتمت بازيچه ي هر باد
تا كجا بردي مرا ديشب
با تو ديشب تا كجا رفتم
" مهدی اخوان ثالث"